سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

یازده ماهه شدن تک ستاره من

یازده ماهگی ننو ی من مبارک باشه  وای چه زود گزشت و من اصلا باورم نمی شه که داری  به یکسالگی ات نزدیک می شی  پسری خیلی دوست دارم .... صد ساله بشی عزیز دلم ....                                                                   این روزها دو ،سه قدمی را بر می داری و                                                 تلپ...
20 دی 1391

بدون عنوان

سلام ننو (این لقب جدیده ) امروز بابا رفته شیراز برای یه کاری و من و تو تنها بودیم و تو هم چون هیچ کس  نبود باهات بازی کنه گرفتی خوابیدی ... این روزا میری روی مبل و با دقت میای پایین و از پله ها مثل صاعقه میری بالا خیلی شیطون شدی جیگل من... ...
9 دی 1391

همه ی شبهایت در کنار من یلدایی باشد

اولین شب یلدای تو ،نازنینم امشب است  سال گزشته در چنین شبی من نهایت آرزویم دیدن روی تو و لمس وجود تو بود. خدا را شاکرم که تو اکنون در کنار من بلندترین شب زمستانی ات را  سپری می کنی و آرزویم این است که همه شبهایی که در آغوش منی  یلدایی باشد ....                      سامیار وقتی این همه خوردنی را دید به وجد اومد من از اینا می خوام یکی بردارم ،چقدر خوشحاله سامیار به آجیل حمله می کند و تا آرنج می ره توی ظرف آجیل مامان دنبال توپم می گردم        ...
1 دی 1391

برای فرشته ی نقاشم که با آمدنش زندگی ام را نقاشی کرد

سلام مادری من همه ی زندگی من ،روز دوشنبه یکی از نگرانی هام به پایان رسید  وقتی کوچولو بودی می خواستم ختنه ات کنم اما دکترت،دکتر خسروی گفت چرا می خوای ختنه اش کنی و گفت بعد هم که بزرگتر شد این کار را بکن و من همه اش دلهره  داشتم که اگه 2 یا 3 ساله بشی سخت باشه برات به همین خاطر تصمیم گرفتم  و دیگه به حرف هیچ کس گوش ندادم و دوشنبه ختنه ات کردیم  دکتر موحد ختنه ات کرد ،الهی برات بمیرم خیلی ترسیدی و ازیت شدی  همه اش می گفتم ای کاش تا نی نی بودی ختنه ات کرده بودم  از شب قبلش یه دلشوره خیلی بدی داشتم ولی الان آسوده شدم ولی هنوز خوب خوب نشدی ، این کوتاهی من را ببخش .... د...
29 آذر 1391

طلوعی که شروع آن با توست

           از کجا باید شروع کرد و با تو تا کجا باید ادامه داد، تا جایی که نفس در سینه باشه تو تمام دنیای من خواهی ماند ، ای روشنایی چشمهای تارم در آستانه تولد  تو میخواهم زندگی ام را جاودانه کنم تا هر سال تولدت را عاشقانه با مردی از جنس گل باغچه جشن  بگیرم و در این جشن آنقدر پایکوبی کنم تا آسمان از شادی من بگرید نه که اشک بریزد نه، بلکه از آسمان گلوله های برف شادی بر سر یکدانه من ببارد. از شرم زیبایی و معصومیت تو برفها روی زمین نمی مانند و سریع آب می شوند و  من در این آب شنا می کنم تا به خدایی که مخلوق تو بوده برسم و با تمام صدایم  داشتن تا همیشه ی تو را آرز...
24 آذر 1391

ستاره من ده ماهگی مبارک

                       عزیز دلم ده ماهه شدی و چیزی به یکسالگی گل پسرم نمونده توی این روزها دیگه دستت را به مبل می گیری و راه میری  بیشتر باهامون حرف می زنی و کلمه های ما را تکرار می کنی  گوشی تلفن را می شناسی و وقتی می گیم الو به گوشهات نزدیکش می کنی از گریه ی بقیه ناراحت میشی مامان و بابا را می شناسی ددی موشو بازی می کنی لی لی لی حوضک بازی می کنی عاشق گرفتن موهای سرت موقع شیر خوردن و خوابیدن بودی ولی حالا گرفتن  مژه هات هم اضافه شده عاشق آب بازی شدی و توی حمام کلی بازی بازی می کنی   با موزیک می رقصی و خیلی ...
20 آذر 1391

تویی تک ستاره توی شبهای من

سلام فرفری دیشب اومدیم شیراز و شما نرسیده خونه ی مامانی توی بغل من یه هو استفراغ کردی خیلی ناراحت شدم و سریع اومدیم و لباسات را عوض کردم و مامانی یه چایی نبات برات  درست کرد و خوردی ، الهی بمیرم برات داشتی مثل جوجه می لرزیدی ، خیلی برات ناراحت شدم عزیز دلم ولی بعدش کمی بهتر شدی ... خیلی ترسیدم مامانی من ، خدا کنم همیشه سالم و سر زنده باشی...           آخه موش کوچولو اونجا چی می خوای؟                             قربون اون شیطونی ها و کنجکاوی هات که به کمدت هم سرایت ک...
19 آذر 1391

خنده ی تو زندگی دوباره است

                                      سلام مامانی  دیشب بردیمت دکتر که چکاپ بشی دکتر گفت همه چیز خوبه اما خودم حس می کنم لاغر شدی ، ناراحت این موضوع بودم که اومدیم خونه و اسهال بدی گرفتی که باعث شد  پاهای نازنین پسرم به خاطر اسهال بسوزه و من ناراحتی ام بیشتر شد ... خدا کنه همه ی نی نی ها سالم و سلامت باشن . هنوز هم از خواب بیدار نشدی جیگلی مامانی ، الهی قربونت برم تو خیلی معصومی خدا کنم زودی خوب خوب بشی ... حالا این عکسها را ببین و زودی خوب شو تا دل مامان نشکنه ....         &...
12 آذر 1391

سامیار در عکسهای بارونی

این نوشته بابا است روی در یخچال برای سامیار صبح از خواب بیدار شدی با خنده ،ای ناز من می دونی چرا ما روی تخت نمی خوابیم چون که تخت خواب ما توی اتاق دیگه است  که پله داره و رفتن به اونجا با شما سخته ولی تا چند ماهه دیگه توی خونه جدید  درست می شه... الهی قربون ایست کردنت بشم من می دونی چرا خودت توی تخت نمی خوابی؟چون تا صبح اونقدر غلط می زنی که با سرت صد بار به بدنه تخت برخورد می کنی ولی برای خونه جدید برات پارکت می خرم قربونت برم گوشه لبت خورد به تخت و بنفش شد ، منو ببخش لپت را می بینم گریه ام می گیره ولی آخه خیلی شیطونی .... بیا بریم صبحونه بخوریم ...
8 آذر 1391

برای دلبندم

  در میان موجهایی که تازه به دنیا آمده اند ، در انبوه شاخه هایی که عاشقانه شکوفه کرده اند و تو آن شکوفه ها را با تولدت به من بخشیدی ، لا به لای  ابرهای مهربانی که فردا باران می شو ند و در آخرین کلمه سرخی که  عاشقان بر لب آوردند ، تو را می بینم . در تاج طلایی خورشید ، در صدای مرغهای سپید دریایی ، در زیبایی اشعار  حافظ ،در جذبه پری گمشده و در آینه ای که جز تصویر تو ثروتی ندارد ،تو  را می بینم. در قلب عاشق و پر تپش پرندگان ،در چشمهای معصومانه یک عکس ،در  جهانی که کف دست تو تنفس می کندو در شمعی که در امامزاده روشن  است ،تو را می بینم. اگر فرصت داشته باشم تمام سیبهای د...
2 آذر 1391